خرید بک لینک

نمیشه بگم قلبم تالاپ تولوپ میکنه...نه...

اما کمی نگران یک دوستم...دوست دارم خبر بگیرم و نگیرم...


بخوابیم...شب بخیر دوستانم

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

الان گوشی خونه زنگ میخوره....بدووو میرم سمت گوشی که خانواده بیدار نشن..توی ذهنم شرلی میچرخه...چی شده؟؟برمیدارم میبینم شرلیه و میگه خابن همه؟میگم اره...میگه باشه فردا میگم..میگم بگو......تن صداش نشون میده خوب نیست...دلم میجوشه فقط....میگه گفتم الان بگم بهتره...فوت شده...میفهمم دلش حرف زدن میخواد و دلداری...بغضمو قورت میدم و میگم..خدا رحمتش کنه..تعریف کن..میزارم خالی بشه..اشک بریزه و من دلداری میدم...یاداوری میکنه و دلداری میدم...خانواده بیدار شدن و از صحبتها فهمیدن فوت شده....اروم خوابید...مرگ راحتی داشت...+یکی از بستگام فوت شده..+خدایش بیامرزد...+این روزها نیز میگذرد...+صلواتی عنایت کنید...شادی روحش...ممنون

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

امروز از اون روزهاییه ک هر نیم ساعت یکبار تمام پیوندهای وبلاگ(وبلاگ قبلی) باز میکنم..حتی اونها ک بستن....ب لین امید ک باز باشن...

+وبلاگهایی ک بوک مارک شدن و پیوند نشدن از روی تنبلی....

+خب بنویسن دوستهای خوبم....یکی منتظره بخونه....

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

یک عزیزی بود ک ب مشکل خورده بود و باهم حرف میزدیم..چند پست قبل نوشتم ازش ک شاید مرور اونها اذیتم میکنه و کرده...چندروزی روزی ازش بیخبر بودم..یعنی مستقیم باهم حرف نزده بودیم..اما رد پاشو اینور اونور میدیدم..کامنت میزارهلایک میکنه.عکس عوص میکنه.بهش پیام دادم ک چطوری و اینها و حرف زدیم ک حال منو پرسید و منم ماجرای اینو گفتم ک خوب نبودم و رفتم پیش استادم...اولش گفت ک با کمک تو خوبم...بعدش هم ک من ازخودم گفتم.گفت:نههه..تو خودتو داغون نکن.خووب بمون.ما بهت نیاز داریم!و کلی صحبت دیگه... .وقتی اینها رو خوندم به خودم تلنگر زدم ک واااای...نل....تو برای یک عده امیدبخش و انرژی دهنده ای...همکار هم دیشب اینو گفته بود..امروز این دخترک بازیگوش اینو گفت..دیشب همکار گفت..طی ماههای اخیر اینهارو از چند تفر شنیدیم ک میگن از تو انرژی میگیریم....و یک لحظه حالم یک طوری شد..اینکه من در قبال امید دیگران هم مسولم...اگر بهشون امید و انرژی تزریق میکنم...خودمم باید اینو داشته باشم....حس مسولیت بهم دست داد...و خوشحالم ک ذهنم و حرفهام شاید انرژی بخش زندگی یکی دیگه بوده و هست...از حرفهایی ک میزنیم..رفتارهایی ک م

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

امسال اولین کسی ک بهم ولنتاین تبریک گفت اون آقاهه بود ک اومد یک جمعه برای کارم پرزنتش کنم و چندین ساعت متوالی اینجا بود...ایشون طی یک پیام و گیف تلگرامی ولنتاین تبریک گفتن.بعدش خاله ام بود ک طی پیام تلگرامی و متن و گیف و اهنگ و ویدیو و بعد هم تلفنی تبریک گفتن.سومین نفر هم یکی از اقایون کلاس زبانمون بود ک یک ترم باهم بودیم و ایشون هم طی یک متن و اهنگ تبریک گفتن.تا الان س نفر تبریک گفتن و من جوابشونو دادم.هنوز خودم شخصا و اولین نفر ب کسی تبریک نگفتم... .فردا شاید بگم..ولی اولینش تقدیم ب شماست....ولنتاینتون مبارک..روزهاتون پر از عشق و شادی و زیبایی:):):)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06


با خودم چی فکر میکنم ک بعد از ساعت ۴-۵ عصر ب بعد...حتی ساعت۹شب! ۱۲شب! دو بعد از نیمه شب وبلاگ آشتی باز میکنم؟؟؟؟

الانم ساعت ۶:۴۳ دقه صبح وبشو باز کردم:|


البته باید بگم همه وبهارو باز میکنم ولی دیگه یک سری وبها ک مشخصه روند نوشتنشون!!! و اینکه اگه تا فلان تایم ننویسن یعنی امروز نمینویسن دیگه!


حالا من همه رو چک میکنم...

ایییشک..توقعم بالاس:)))


حالا بگم ک دوستتون دارما...بوووف..بوووم..ترکیدن...

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

اقا امروز صبح علی الطلوع ما شال و کلاه کردیم رفتیم بیرون با شرلی برای کاری..هم من و هم شرلی فقط یک کرم ضدافتاب زده بودیما...ودیگر هیچ...جفتمون خب از خاب ناز بیدار شده بودیم و شبش هم سات 3 اینها خابیده بودیم و ساعت 6 بیدار شده بودیم..اصن همونجوری ایستاده خاب بودیم...من کلاه و شال گردن روی مقنعه داشتم و شرلی یک شال بافت روی مقنعه اش داشت...شرلی ابروهاشو رنگ کرده بود..این خانمه ک کارمون بهش گیر بود به شرلی چندبار گفت:خانم ابروهاتو بور کردی ملت گمراه میشن..خدا میبینه..فلانه..بیساره..به منم میگفت حالا تو کلاه داری نمیدونم موهات دیده میشه یا نه و من توی دلم میخندیدم ب شرلی ک چشم غره میرفت بهم..حالا تیپ جفتمون رسمی..مانتوشلوار رسمی..دوتا هپلیه خابالووو..اصن وضی...هی من ریز میخندیدم و شرلی هم حرص میخورد و میخاست کارش راه بیفته و اصن حال حرفم نداشت..بزور وایستاده بودیم :))وقتی اومدیم ک منو برسونه ایییییییینقدر اذیتش میکردم ک خانم ابروهاتو بور کردی انتظار داری کنکور قبول بشی؟ابروهاتو بور کردی انتظار داری فلان دانشگاه جذبت کنه؟خانم ابروهاتو بور کردی فکر کردی دم خر درازه؟خانم ابروهاتو بور کردی ماش

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

یادم میماند...شال و پلیور آبی اسمانی....



من که گفتم ببر....



+صرفا برای خودم.

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

آخ آخمن چه اتفاقی برام افتااده نیدونم!اییینقدر خواب دوووست شدم ک حد نداره...امروز ساعت ۱۳تا الان خاب بودم....حالا اینوسطا بیدار میشدما..ولی در حد یک رب ...بقیه اش لالا بودم....دقیقا این مدلی ک نمیتونستم نخابم.ازشدت خاب سرم درد میکرد و حالت تهوع داشتم میگرفتم و پاهام درررررررررد میکردا...ب سوزش داشت تبدیل میشد..بااینکه دیشب ۱۲-۱خابیدم و صب ۶:۳۰بیدار شدم و دیروزم دوساعتی خابیده بودم..اصن وضی شده....خوب شد جلساتم کنسل شد.یکیشم خودم پیچوندم...یعنی وضی بودا....تابحال نپیچوندم برای خاب..ولی دست خودم نبود...ترم پیش با استاد۲ داشتم و ارائه چندتاسمینار درباره موفقیت و از این صوبتا دادم..و توی این مباحث روانشناسی و روانشناختی بحث میکردیم سرکلاس و خیلی حرف میزدم با سند و مدرک..استاد۲ حالی کرده بودا...حالا امروز داشت از خودش تعریف میکرد و راهکارهای تدریسش و اینکه مطالعه کرده و این شده ک یهو برگشت گفت:حالا من جلوی خانم نل جسارت نمیکنم..ب هر حال خانم نل استاد من هستن در این زمینه و اینجوریا و درسته خانم نل مبحثی ک میگم؟؟؟اصن من رفتم توی شوک...گفتم استادمنینشما و این چ صحبتیه و از این حرفها.ا

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

امروز پسربچه شیرینی دیدم ک دلم براش ضعف رفت...اونقدی ک میخاستم برگردم و یکم بغلش کنمدست مامانشو گرفته بود و با دست دیگه اش با گوشواره کنار کلاهش بازی میکرد و حرف میزد که:منو اونجا اذیت میکنن...همش اذیتم میکنن...خیلی اذیت میشم..مامانش هم همپاش میومد و در انتهای حرف این جگرگوشه من..گفت:اونها دیوونن مامان..دیوونه...داشتم ب این فکرمیکردم..دیوونه ان؟توی ذهنم ...دست کودکو گرفته بودم و وقتی با این معصومیت و حالت دردلانه بهم گفت اذیتم میکنن....دستشو رها میکردم و میومدم جلوش  و مینشستم و نگاهش میکردم و دستهاشو میگرفتم و میگفتم:یعنی چی اذیتت میکنن؟خووووب گوش میدادم...بعد متناسب با اون چیزی میگفتم و بغلش میکردم و ارامش خیال میدادم ک کسی قرار نیس دیگه اذیتش کنه و حتما موضوع با مهد درمیون میزاشتم....شاید در واقعیت ک مادر بشم حال نداشته باشم..این ماجرای خودساختگی ذهن کودکم باشه...یا........ .ولی قطعا جوابم:اونها دیوونن..نخاهد بود...+یک مهد توی مسیر بود ک ساعت تحویل بچه ها بود..+دلم کودکم را میخواهد....خیلی زیاد....+دلم برای کودک نداشته ام ک او را در اغوش بگیرم تنگ شده....

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

امشب ب معنای کلمه با خودم عاشقی کردم...لباس و ارایش و چیزی ک دوست داشتمو انجام دادمو رفتم بیرون با خانواده...تاااا توووونستم قر دادم توی ماشین ک به یویوی معروف.مشهور شدم:))بعدش رفتیم ابمیوه بستنی بخوریم...ایییینقدر اونجا خندیدیم ک مجبور شدم بگم بریم توی ماشین من بخورم..سریال فرار از زندان داشت نشون میداد..فقط دیالوگ:تو پشت سرتو نگاه نکنمنم پشت سرمو نگاه نمیکنمیعنی منو شرلی نگاه هم کردیم و پخش شدیم....یا میگه:من و تویک مشترک داریم..من و تو یک چیز مشترک داریم..اگه تفنگ۰۰۰نباشه.چیزمشترکمون رو دیگه نداریم.دقیقا همین دیالوگها....مشخصه ب افتضاحترین حالت ممکن سانسور کردن:|یعنی اینقدرخندیدم ک اشکم میومد..گونه هام درد گرفته بود..پرید توی گلوم بستنی...اصن وضعی ...توی ماشین هم ک فک کنم یک کیلو کمکردم از بس رقصیدم.خلوت بود.شیشه ها بخار کرده بود.حالی داد:))))))خیلییی خوب یود..جاتون خالی...امشب حساااااابی عاشقی کردم با خودم...خدایا شکرت:):):)حال دلم خیلییی شاد شد:):)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

من دارم واکنش نشون میدم یا پاسخ؟

واکنش غریزیه..پاسخ با تفکر...


اصلن از اینکه جلوم نشسته خوشحال نیستم....نمیتونممصمیمی بگیرم باهاش...

فقط لبختدی میزنم و میرم...

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

صبح با استرس وحشتناکی بیدار شدم..فکر کنم تمام استرسهایی که این مدت رفع کرده بودم بخاطر صحبتها و راهنمایی هایی ک به یک عزیز میکنم برگشت یهو...چون باید از تجربیات خودم بگم و راههایی ک رفتم... .رفتم کلاس و سرکلاس حالم بشدت بد شده بود تا جایی که استادم فکر کرد خسته شدم و نمیخوام بمونم سرکلاس و تیکه انداخت بهم..اما نمیدونست حالت تهوع گرفتم... بعدش سعی کردم بهتر خودمو نشون بدم و اوشون هم فهمید ک خوب نیستم... .بعدش بهتر و بهتر شدم و هنوز نمیدونم تکلیف ترمم چی میشه... .حقیقتش برام زیاد درس خوندن مهم نیست.چون روحم و پرورش روحم بزرگتره.کاش اینقدر جسارت داشتم ک مرخصی میگرفتم این ترم رو..انصراف پیشکشم... .رفتم سرکار و پست گذاشتم درباره اش...ک نمیخام ببینمش.... .تا الان سرکار بودم... .خوب بود.انرژی گرفتم.....قراره یک کاری انجام بدم تا شنبه شب....به دعای خیرتون نیازمندم...خیلی نیازمندم...حالم الان خیلی خوبه.فقط باید بشینم برنامه ریزی کنم :)باید برم یک سری کارهایی بکنم..الانم برم وب دوستان یکم بخونم و استراحت و ادامه کارمو انجام بدم.... .لیاقت همه بالاست..بشرطی که صرفا به لیاقتمون وابسته نباشیم.... :

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

سلام دوستان


عکس از ژل لاغری میخاستین...:



g

http://s4.picofile.com/file/8285498826/429714372_27452.jpg


برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

+حدود سه روز هست ک استخون ساقهای پام بشدت درد میکنه.خیلیییییییییی زیاد.نه فرایند راه رفتنتغییر کرده نه چیزی... .تابحال د ستتون ازسرما یخ زده و از یخ زدگی درد بگیره؟؟دقیقا استخون پای منم از درون همچین دردیو داره...میچسبونم ب شوفاژ ک یخ اون باز بشه...اما نمیشه!!علتش چیمیتونه باشه؟استرس؟اضطراب؟+حدود یک هفته است ک چشمهام ب نور واکنش نشون میده!!!نور افتاب چشمهامومیزنه..نمیتونم نگاه کنم...کامپیوتر ک دیگه جای خود داره.....و امان از پرده و پروژکتور.....حالت تهوع میگیرم و چشمهامو میزنه....ب حدی ک سرکلاس استاد حرف میزنه من کف پاشو میبینم!!! و همش عق میزنم!!(باعرض پوزش)تماما سرم پایینه سرکلاس و دیروز استادم بهم میگه:امان از عاشقی!!!!علت این هم نیافته ام...+یادتونه گفتم ک از چیزی تعریف کنم.گندش درمیاد؟؟این قصه منه ک گفتم حالت تهوعم بهتر شده و خیییلیییی بهتر شده...خب نوشابه حذف شده بود.استرسهام کمتر بود....اما جدیدا دلستر زیاد میخورم ک گاز داره!استرس هم...دوباره دمیترون به سبدکالاییم برگشته:)و با حساسیتم ب نور شدت پیدا کرده:)+میخواستم دوتا اتفاق بیفته...حتی .....بگذریم.+دیروز یک جلسه کاری داش

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

این انیمیشن جز انیمیشنهای خیلیییی خووووب بود ک دیدم...

یکم شلوغ بود اما موضوعیتش خوووب بود...میدوستمش:)






کاش یک رباتی اختراع میشد ک ما ب هرچی فکر میکرذیم اون عمل میکرد.اینجوری دیگه تنبلی بی معنی بود:)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

کسی باشه ک الان از پشت سر کمرمو بگیره..گونه امو ببوسه و بگه آماده شو بریم بیرون دور دور توی خیابونها....



یک عدد لطفا:)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

حالم از تمامی مردانش بهم میخورد...آنهایی که صبح تا شب در شبکه های مجازی سگ دو میزنن و تمامی عکسهای زنان پورن سرزمینم را میبینند و لایک میکنند و در گوشیشان ذخیره میکنند و با یاد آنها ثکث میکنن....آنهایی که صبح تا شب در دنیای واقعی چشمهایشان به دنبال اندام زنان پورن سرزمینم هستن و جوووون را فدایشان میکنند و شب به یاد آنها با خودشان بازی میکنن....آنهایی که ذهنشان..فکرشان...حرفشان..مغزشان....عملشان....پورن محض است.....آنهایی که پرده خانه اشان را می کشند تا نامحرمی ناموسشان را مثلا نبیند ولی از گوشی پورن شان فاصله نمیگیرند....آنهایی که ساعتها در کنار گوشی خود لم داده اند و نمیفهمند اجاره خانه از کجا امد و ساعت12 شب همسرشان حالش خوب هست یا نه؟آنهایی که هنگام غذا خوردن نیز گوشیشان را بین سفره میچرخانند تا رقص دخترکانی را نشان دهند...حالم از تمامی زنانش بهم میخورد....آنهایی که خود را به هر آب و آتشی میزنند تا توجه مردان احمق سرزمینم را جلب کنند...آنهایی که خود را به مثال خود ثکثی میکنند و عکسهای احمقانه خود را منتشر میکنند تا فدایی بیشتری بگیرند...آنهایی که خود را می آرایند تا توجه مردی متاهل

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

پریشب حسابی خرده گرفتم با خودمو خدا..گلاویز شدیم..آخرم مغلوب دمو قرانمو بغل کردم و خوابم برد....


بابا چند دقیقه پیش گفتن:پریشب خاب دیدم همه مکه ایم.... .





+حس مبهمی پیدا کردم از شنیدنش.... .

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

سلام دوستای عزیزمیک موضوعی چندوقته میخوام بنویسم اما تنبلیم میکنه و نمینویسم...نمیدونم با سایت نت برگ آشنایی دارین یا نه؟منتازه باهاش آشنا شدم...این سایت اینطوریه ک یک سری از  اماکن و امکانات و.... میان به مدت محدودی یک مقدار تخفیف میزارن روی سایتشون... .سرتاسری هم هست.مثلا رستوران میخوای بری....رستوران اکبر جوجه توی وکیل آباد..۴۰٪ تخفیف داره..یک بلیط تخفیف میگیری از سایت.(هربلیط ب ازای یک نفر)بعد به جای اینکه ۱۷هزار مثلا پرداخت کنی..۹ هزار پرداخت میکنی:)کافی شاپ..هتل...خرید لوازم....ارایشگاه..لیزر.....خیلی جالبه...حتی میتونی در آن واحد هم از این تخفیف بهره مند بشی.مثلا اکبر جوجه ای.بعد میری سایت نت برگ.میبینی تخفیف داره.همونجا خرید میزنی و شماره فیششو میگی و از تخفیف استفاده میکنی:)هر خدمتی هم خب محدوده نشخص مصرف داره...مثلا تا ۲۵اسفند.. توضیحاتشو نوشته...سر بزنین خیلی سایت خوبیه بنظرم.مثلا دیدم توی سایتش برای کوهسر مشهد تخفیف زده بود...بولینگ کوهسر...نگار جان داره میاد مشهد فکر کنم..بنظرم تخفیف خیلییی خوبی هست این:)چونکوهسر از جاهای قشنگه... .و خیلی جاهای دیگه..سینما چند

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 0:21

با خودم قول و قرار میزارم ک دیگه تکرار نکنم...

باز تکرار میکنم و توجیه میکنم خودمو!!!


خب لامصب تو ک از پس قول و قرار خودت برنمیای..حداقل قول نده کراحت باشی و نیم ساعت کلنجار نری ک انجام بدم..ندم..بدم..ندم.....بعدشم انجام بدی و بشینی یکساعت آه و ناله و فغان ک عرضه نداری سر قولت وایستی:|





خوبما...فقط به قول و قرارم پایبند نیستملامصب

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 20:15

بابا یک مدته بیدار که میشن میان در اتاقم و اگه بیدار باشم و روی تخت.با پتوشون میان روی تخت و کنارم دراز میشن و میان بغلم!دقت کنین...میان بغل من..منو بغل نمیکنن:))بعد اونوقت بگین حس مادریت چرا تقویت میشه؟؟؟ضمن اینکه منو ب مامانشون شباهت میدن و شرلی ب پدرشون!بعد یکم ک ناز و نوازششون میکنم و قربون صدقه اشون میرم.مامان هم به جمع ما میپیوندن و جفتشون بغل میکنم و صحبت میکنیم از ترک دیوار تا حل مسایل امریکا!لذت بخشه...اینوسط بابا گاهی خودشونو لوس میکنن ک توی گله گذاری مامان.طرفشونو بگیرم...گاهی مامان خودشو لوس میکنن ک توی گله گذاری و شیطنت بابا.طرفشونو بگیرم و من اونوسط ریسه میرم از خنده.گاهی هم بالعکسه...مامان میان اول و بعد بابا خودشونو جا میدن و دوتایی میچسبن به من..بعدهم سه تایی میریم چایی میخوریم و میریم دنبال کارمون..خب برام لذت بخشه این حس و این نازونوازش...شاید در وهله اول فکر کنه آدم ک چقدر خانواده وابسته ان بهش ولی من حس میکنم ک چقدر من بهشون وابسته ام و این حس منه ک اونهارو ب سمتم میکشونه.باخودم فکرمیکردم ازدواج ک کردم.بچه دار ک شدم.منم خودمو جا میدم روی تختش و میرم بغلش و باصدای

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 20:15

ظهر همکار زنگ زد ک امروز یکساعت ونیم باید وقت بزاری و کار انجام بدی.حالا درخاستی بود اما من تحکمی میگم..و پرسید چ ساعتی شروع میکنی؟گفتم ۵!و گفت خبرشو باید بهم بدی حتما.گفتم چشم.درگیر چالش فیسبوکم شدم ک واردش بشم و با تمام سعی وکوشش وارد شدم....بعد اولین سرچی ک زدم اسم یوگی بود...یادم نمیاد آنفالو کرده باشمش...ولی آنفالو بود...حدود یکسالی هست نرفتم..شاید کار خودم باشه و یادم نیس...حالم یک طوری شد...موقعی ک میخاستم سرچش کنم میترسیدم چیزی ببینم ک آمادگیشو ندارم...آخه شرلی با حالت خاصی گفت ک رفتی فیسبوووک؟؟؟شروع کردم ب کار ولی دست و دلم نمیره....همون اول۵ هم همکار زنگ زد و گفتم زنگزدی چکم کنی؟گفت ن..زنگ زدم حالتو بپرسم!گفتم باشه.خوبم.باید  گزارش بدم.پس باید انجام بدم...اما دستم نمیره ب انجام دادن....حالم یک طوریه....خوبم اما یک جوری ناخوشم.....امرور متنی خوندم وصف حالم بود....نوشته بود تو هیچیییی نمیشی با این کارات....خلاصه اش این بود.بزنم بیرون از خونه خوب میشم....دوستتون دارم همراهای نازنینم...

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 20:15

اومدم شروع کنم به غرغر برای یک دوست ک دیدم حالش خوبه و حالم یکم بهترشد و منم چیزی نگفتم دیگه....اما اینجا اومدم غرغر کنم....بدون رودربایسنی بگم ک حالم از خودمو زندگی ک پیش گرفتم بهم میخوره!!!!!من این نبودم بخدا....پراز شورونشاط بودم..پرازهیجان..کاری ک میخاستم انجام بدمو ب هرنحوی شده انجامش میدادم...دیشب همکار زنگ زد و من فقط صفحه گوشی نگاه کردم:|کارام همههه مونده...دو روزه قراره کمدکتابام مرتب کنم ک انجام ندادم...قرار بوده ب چندنفر زنگبزنم ک زنگ نزدم..استاد ۳۰روز وقت داده پروژه انجام بدیم و ۱۰روزش گذشته و من هنوز مقاله پیدا نکردم...بایدفایلهای لبتابمومرتب کنم ک دررریغ از مرتب کردن!باید برای سمینار فروردین ماه کارم خودمو برسونم ک فقط نشستم و نگاه میکنم...۵روز دیگه پسرک ریشو میخاد منو ببینه و ازم گزارش کار بگیره و من هیچ غلطی نکردم...حس میکنم یک چیزی منو استپ میکنه از پاشدن...انجام دادن...چقدر حاالم مزخرفه...حالم از این نوع زندگی خودم بهم میخوره..........دنبال بهونه ام.....وگرن اصن ب یوگی فکرنمیکنم ک بخاد منو بازبداره از انجام کاری....اوووف...کاش یکی پایه بود و دستمو میگرفت و بلندم می

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 15:14

همکار زنگزد و گفت بیا ببینمت...رفتم و یکم صحبت کردیم و آخرش یک دغدغه ذهنیمو گفتم و شروع کرد ب فکر کردن و صحبت کردن...میخاست یک چیزی بگه ک نگفت...گفتم بگو....گفت بریم دور دور..خندیدم و گفتم میخای بریم الان؟شوخی شوخی داشت جدی میشد ک گفتم.بیخیالش..نه.بعد یک بازی باهام انجام داد....گل یا پوچ..گفت اگه گل انتخاب کنی میریم بیرون...اگه پوچ انتخاب کنی..انجام نمیدیم...بعدانتخب کردم و گفت گل؟گفتم اصولا گل انتخاب میکنن...بعدگل بود...یهو اون یکی هم باز کردو گل بود...یعنی بازی گل یا گل بود...خندیدیم یکم بخاطرش و خاطره تعریف کرد و.... .اینکه تونستم یکم از دغدغه امو بگم..خب کامل نمیتونست و نتونست درکش کنه!چون من کامل نگفتم.از حس و حالم..اما خب یکم اروم شدم....ازپسرک ریشو صحبت شد و گفتم قدرت نتورک داخلش میبینم و توضیح دادم شرح حالشو...و البته تاکیدم کردم ک تو هم خوبیا.ولی تو باهام درارتباطی و شناختی داری روی من...اما پسرک بدون شناخت منو درک کرد و با چندجمله تشویق و تهدیدو خشم و محبت بهم رسوند...این رشد فرا درونی میخاد کسیو ک نشناسی اینجوری باهاش صحبت کنی... .و این رشد شخصیتیه ک توی نتورک بوچود میاد

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 15:14


امشب یک چیزی شد ولی الان نمیخوام درباره اش صحبت کنم...اگر به سمت خوبی بره میگم..اگه نه هم که بیخیالش.. .


میشه دعا کنین هرچی خوبه اتفاق بیفته؟؟؟

ممنونم...

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 15:14

الان درک میکنم ک چرا یک عده افراطی خودشونو ب معرض نمایش میزارن...برای اینکه خیلیییییییی حس خوبیه یکی بهت بگه خیلییی جذااابی و تو دل برو هستی!


دنبال این لذتن...ازیکجایی ب بعد مجبورن تغییرات افراطی بدن توی خودشون ک ب شنیدن این جملات برسن...چ از روی هوس...چ از روی صداقت..چ ...

ک اغلب از روی لذت و هوس آنی میگن خیلی خوشگلی..عروس ننم میشی؟؟



+قضیه اونی نیست ک فکر میکنین:)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 15:14

این چه قانون مسخره ای هست ک نمیتونی هرچی دلت خواست بپوشی؟؟؟دیشب مامان از یک مانتویی برام صحبت کردن ک تیرخریده بودم..چون کوتاه بود.(ازدید خودما....وگرن نسبت ب لباسهای الان ک اصن کوتاه نیست.مناسب قوانین دانشگاه نیس)ماههااااست ک نپوشیدمش....و من بکل یادم رفته بود از وجود این مانتو...خیلیییی هم بهم میاد .....چون اغلب یا یونی یا سرکارم..از همون یونی میرم سرکار..یونی هم ک مانتو رسمی میپوشم....یعنی دلم براش لک زدههههههههه....میخام بپوشمش امروووووز..اما بعدش باز باید برم یونی و نمیشه پووووشید....مگه اینکه پالتو بپوشم روی مانتو و توی سایت و کتابخونه و اینجور جاها ک گرمه رفع پالتو کنم....ک دوربینها رصد میکنن منو و میان تذکر میدن!!!!!ماجرایی دااااریما....چ قاااانوووون مسخره ایه؟؟؟؟البته قبول دارم ک یک سری قوانین باید باشه ...جتی دانشگاههای خارج از کشور هم یک دفه تحقیقمیکردم ۴سال پیش یک سزی قانون ها دارن...مثلا یک دانشگاهاشون نباید لاک میزدن!یک دانشگاه نباید دامن بالا زانو میپوشیدن اما شلواک مشکل نداشت!یک دانشگاه نباید ناف دیده میشد...یک قوانین اینجوری دارن...اما دیگه اینجا ب کفش رنگی هم گیر میدن

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 15:14

نوشتم شرح کاملشو  ولی منتشر نکردم...


امروز رفتیم بام طرقبه....خیلی خوب بود...برف بازی کردیم..بازی کردیم و عکس گرفتیم...خیلی خوش گذشت......

خیلییی زیاد....


خدایا شکرت:):)

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 15:14

ذهنمدرگیر یک مسله ای شده ...نمیخوام بهش فکر کنم.اهمیت بدم.اصننمیدونم باید اهمیت بدم یا نه...میخوام درباره اش صحبت کنم اما میگم الکی بزرگش نکن...میخوام مشورت کنم....ایمیلمو باز میکنم...تایپ میکنم....تا یک جاهایی مینویسم....باز پاکشمیکنم......اصن نمیدونم گفتنش درسته یا نه....چون توی ذهنم علامت سواله..به قلممیاد میبینم چیز خاصی نیس..حداقل از دید من...اما نمیخام بزارم اینجوری بگذره این موضوع...چون قرار شد سعیکنم تغییر رویه بدم توی برخوردم با افراد...اطرافم اتفاقاتی رخ میده که شاید...همه اینها زیر سر این دوتا آهنگه...۱-همه چی آرومه تو به من دل بستیاین چقدر خوبه که تو کنارم هستیهمه چی آرومه….غصه ها خوابیدنهمه چی آرومه من چقدر خوشحالمپیشم هستی حالا به خودم می بالمتو به من دل بستی از چشات معلومهمن چقدر خوشبختم همه چی آرومهتشنه چشماتم منو سیرابم کنمنو با لالایی دوباره خوابم کنبگو این آرامش تا ابد پابرجاستحالا که برق عشق تو نگاهت پیداستهمه چی آرومه من چقدر خوشحالمپیشم هستی حالا به خودم می بالمتو به من دل بستی از چشات معلومهمن چقدر خوشبختم همه چی آرومههمه چی آرومه تو به من دل بستیاین چقدر خو

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 15:14

صفحه بندی